از بودن و نوشتن

زنگ شیمی | ذره در جعبه‌ی یک‌بعدی

»شیمی‌فیزیک» شاخه‌ای از شیمی‌ست که در آن کاربرد مباحث فیزیک را در شیمی بیان می‌کند، در واقع شیمی هر جا کم می‌آورد دست به دامان فیزیک می‌شود. اگر شیمی و فیزیک را دو روستا بدانیم که توسط رودی که از بینشان رد شده از هم جدا شده‌‌اند، دانش شیمی‌فیزیک پلی‌ست که روی آن رود بنا شده و آن دو را به هم وصل می‌کند. اگر این پل نبود بسیاری از مسائل علمی جهان کشف نمی‌شد و مبهم می‌ماند. در فیزیک معمولاً هر پدیده‌ی علمی‌ای را ساده‌سازی می‌کنند و آن را با یک مدل بیان می‌کنند تا درک آن ساده‌تر باشد. تا حالا به الکترون‌هایی که در یک پیوند هستند دقت کرده‌اید؟ اصلاً چرا این پیوند تشکیل می‌شود و الکترون‌ها تمایل دارند در پیوند بمانند. یک هیدروژن این سمت یک الکترون ظرفیت دارد و هیدروژن دیگری آن سمت یک الکترون ظرفیت دیگر دارد، این‌ها کنار هم الکترون‌های‌شان را به اشتراک می‌گذارند تا به آرایشی پایدار برسند. نظریه‌ی «اوربیتال مولکولی» در شیمی به ما کمک می‌کند که بدانیم چرا هیدروژن تمایل دارد دواتمی باشد و اصلاً H تنها انگار معنا ندارد. خب حالا هیدروژن وارد ارتباط با هیدروژن دیگر شد و الکترون‌ها به اشتراک گذاشته شدند، حالا چرا این الکترون‌ها از پیوند خارج نمی‌شوند؟ شیمی‌فیزیک برای بیان ساده‌ی این مسئله مدلی به نام «ذره در جعبه» به ما ارائه می‌دهد (کلیک). این مدل به ما می‌گوید الکترون در پیوند مثل ذره‌ای است که در جعبه‌ای گیر افتاده و نمی‌تواند از آن خارج شود. چون انرژی ذره در جعبه صفر است و انرژی بالای جعبه بی‌نهایت. پس خروج ذره از جعبه انگار غیرممکن است و برای همین الکترون در پیوند می‌ماند. ذره این را نمی‌داند اما زمانی که انرژی لازم برای بیرون‌رفتن از جعبه را پیدا می‌کند، پیوند می‌شکند و هر چه که بوده خراب می‌شود، چون انرژی لازم برای خروج ذره از جعبه در واقع همان انرژی پیوند است.

راستش داشتم به خودم فکر می‌کردم، به اینکه من هم زندگی‌ام مثل همین ذره‌ی بی‌چاره در جعبه است. تمام عمر بین دو نقطه‌ی a و b می‌توانم حرکت کنم و هر چه تقلا می‌کنم انرژی لازم برای خروج از جعبه را پیدا کنم موفق نمی‌شوم. از آن طرف نمی‌دانم اگر من هم از سرنوشتم و چیزهایی که به آن‌ها تعلق دارم خارج شوم، همه چیز روی سرم خراب می‌شود و پیوند من با جهان اطرافم می‌شکند یا نه. اینکه می‌گویند جهان کوچک است راست می‌گویند، جهان به کوچکی همین جعبه‌ای است که ذره در آن زندانی‌ست، همان‌گونه که ما در جهان اطرافمان در بندیم. دلم می‌خواهد از جعبه خارج شوم و دنیای بیرون را ببینم، اما برای خروج از آن اول باید با جهان اطرافم آشنا شوم، اول باید این را بدانم که در جعبه‌ای زندانی هستم و با جغرافیای جعبه و گوشه و کنارش آشنایی پیدا کنم؛ نقشه و اولین قدم برای خروج از جعبه، شناخت آن است.

شاعرانه‌نوشت (14) | به یاد روزهای قدیم

دوستانی که وبلاگ سابق من را می‌خواندند شاید یادشان باشد که من آنجا شعرهایی که می‌نوشتم را در قالب پست‌های «شاعرانه‌نوشت» منتشر می‌کردم. در این سال‌ها شعرهای زیادی ننوشته‌ام و کمی از این فضا فاصله گرفته بودم اما تک‌و‌توک شعرهایی که می‌نوشتم بسیار باکیفیت‌تر از شعرهای قبلی‌ام بودند و خودم آن‌ها را بسیار دوست می‌دارم. در وبلاگ قبلی‌ام به «شاعرانه‌نوشت 13» رسیده بودیم و این سلسله‌پست‌ها لااقل تا زمان قطعی نت ادامه خواهد داشت و منتشرشدن همین پست‌ها هم شاید باعث شود کمی به ذوق شاعرانه‌ی درونم بیشتر بها بدهم. این آخرین شعری‌ست که چند ماه قبل نوشته‌ام و بعد آن دیگر بیت‌های نصف‌و‌نیمه‌ام به مرحله‌ی شعر نرسیدند.

 

«مثل پاییزی‌ترین شب‌های آبانیم ما
سرد، ابری، غم‌زده، مرداب و بی‌جانیم ما

خسته و تنها شبیه تک‌درختی در کویر
بی‌نسیم و بی‌بهار و بی‌گلستانیم ما

زاده‌ی ابریم و بر وزن «خزان» باریده‌ایم
مصرعی از شعر بی‌پایان بارانیم ما

فصل باد و فصل نور و فصل گل بر ما گذشت
عمر ما سر شد دگر، اینک زمستانیم ما

هم‌نشین روزهای تیره‌ی بی‌روزنه
حال‌ ما را گر بپرسی مثل ایرانیم ما»

با هم شعر بخوانیم؟

خب حالا که کل روز اینجام و کار خاصی هم انجام نمی‌دم لااقل این وسط یکم شعر بخونیم، فضا تلطیف شه. هر وبلاگی می‌رم اینقد فضا سیاسیه که اصن یه وضعی. تو کامنت‌های اینجا هر شعر تصادفی‌ای که به ذهنم بیاد رو می‌نویسم، شما هم اگه دوست داشتین بیاین و مشارکت کنین تا با هم شعر بخونیم. 

تولدی دیگر

در تولد بیست‌سالگی‌ام نوشته بودم که: «من خودم را همیشه همان پسربچّه‌ی ده ساله می‌دانم که در گلستانی سرسبز و زیبا رها شده است. این طرف و آن طرف می‌دود، بالا و پایین می‌پرد، بازی می‌کند، و بعد خسته می‌شود، می‌آید و زیر سایه‌ی درختی می‌نشیند و به اطرافش زل می‌زند، طبیعت را می‌بیند، گل‌ها را، چشمه را، آسمان را، ابرها را». من هنوز همانم، همان پسربچه‌ی ده ساله‌ی کنجکاو و بازیگوش. در تولد بیست‌ویک‌ سالگی‌ام نوشته بودم که: «چیزی از این جهان نمی‌دانم، فقط می‌دانم که خیلی اشتیاق زندگی‌کردن دارم. زندگی یک بیت شعر نیست که من هر جوری دلم خواست وزنش دهم و ردیفش کنم و قافیه برایش بسازم. گاهی باید با زندگی ساخت، باید کنار آمد با اتفاقاتی که مطابق میل ما نیستند. و این همه‌ی آن چیزی‌ست که من فهمیده‌ام».من هنوز زندگی را همان شکلی می‌بینم و هنوز خیلی اشتیاق زندگی‌کردن دارم. حقیقت این است متن‌هایی که برای تولد سال‌های قبلم نوشته بودم را پخته‌تر از سن آن موقعم می‌بینم. من چیزهایی زیادی در زندگی نیاموخته‌ام، اما نسبت به زندگی جهان‌بینی‌ای دارم که برایم بسیار ارزشمند و درخشان است و خوشحالم که این جهان‌بینی در طول سال‌ها کامل‌تر شده. دوست دارم از جهان بیاموزم، هنوز چیزهای زیادی هست که نمی‌دانم، من فرزند آموختن و بنده‌ی دانشم. 

بیست‌وسه سالگی تمام شد و حالا وارد سن جدیدی می‌شوم. بخشی از خودم را در سن قبلی‌ام جا می‌گذارم و بخش‌های خوب خودم را به سن جدیدم می‌برم. در این یک سال چیزهای زیادی تجربه کرده‌ام، سال قبل این موقع آغاز ترم هفت کارشناسی بودم، اسفند کنکور ارشد دادم و کارشناسی را هفت‌ترمه تمام کردم و مهر امسال ترم یک ارشد من بود. قبل از کنکور اینجا پستی گذاشتم و نوشته‌بودم که دوست دارم در یکی از دانشگاه‌های خوب تهران قبول شوم، به هدفم رسیدم؟ آری، آنقدر که فکر می‌کردم خوشحال شدم؟ نه. دلم برای دانشگاه قبلی‌ام تنگ شده، برای دانشکده، برای هم‌کلاسی‌هایم، استادهایم، دلم برای هر چیزی که مرا به دانشگاه سابقم وصل می‌کند تنگ شده. در دانشگاه جدید با آدم‌های جدید آشنا شدم، هم‌کلاسی‌های جدید، استادهای جدید. از اینکه حالا در تهران زندگی‌ام می‌گذرد هم خوشحالم، همیشه تهران را دوست داشته‌ام حتی آن موقع که هنوز پا به این شهر نگذاشته‌ بودم. داشتم چه می‌گفتم؟ آها داشتم سال قبل را مرور می‌کردم. باری هر چه بود گذشت و حالا نسبت به زندگی حس خوبی دارم. نمی‌دانم از آینده چه می‌خواهم و باید چه هدف‌هایی داشته باشم، فقط می‌توانم توصیه‌هایی به خودم بکنم. با آدم‌ها مهربان باش، اگر می‌توانی به دیگری کمکی کنی دریغ نکن، خودت را دوست بدار، سعی کن تغییر کوچکی در جهان ایجاد کنی، لبخندهای بیشتری بزن، زندگی را آنقدرها هم جدی نگیر، کسی را نرنجان، منطقی باش و گاهی احساست را نادیده بگیر، گفته بودم زیادی احساسی هستی؟ لیوان آب را می‌خواهی از روی میز برداری، با احساست عمل می‌کنی. امیدوارم سال بعد که می‌آیم این نوشته را بخوانم لبخند بزنم، همان‌گونه که حالا با خواندن پست‌های تولد سال‌های قبل لبخند زدم.

 

* عنوان نام مجموعه شعری از فروغ فرخزاد است.

یک روز ساده‌ی بارانی

اینجا دوباره هوا ابری‌ست. دوباره باران نم‌نم می‌بارد. دلم این هوا را تا ابد می‌خواهد، بهشت برای من همین روزهای بارانی‌ست. باران که می‌بارد دیگر چیزی از جهان نمی‌خواهم، باران همه چیز است. صبح که از خواب بیدار شدم، آسمان را که دیدم، صبحانه خوردم و از خانه خارج شدم، به سطح شهر رفتم و زیر باران قدم زدم، حسابی هم خیس شدم. و شما که نمی‌دانید زیر باران خیس‌شدن چقدر کیف می‌دهد و چقدر مرا به وجد می‌آورد. باران اکسیژن است، باران طراوت است، باران به من جان تازه می‌بخشد. هفته‌ی قبل یک روز در تهران برف می‌بارید، از خوابگاه خارج شدم و زیر برف خیابان‌های اطراف را قدم زدم. اما چون امتحان داشتم مجبور بودم زود برگردم و به درس‌هایم برسم. بعدتر یکی از حسرت‌هایم این شد که چرا آن روز بیشتر در آن هوا بیرون نماندم. امروز برای اینکه این حسرت به دلم نماند بیشتر زیر باران ماندم اما حالا که به خانه برگشته‌ام باز دارم با خودم می‌گویم کاش بیشتر زیر باران می‌ماندم! دلم تا ابد روزهای بارانی می‌خواهد، دلم تا ابد قدم‌زدن زیر باران می‌خواهد. 

مسافر زمان و جغرافیا

سلام. من از زندگی دیگری می‌آیم، از جغرافیای دیگری، از زمان دیگری، از جایی که همه چیزش با جایی که شما در آن زندگی می‌کنید فرق دارد. مدتی هست روی زمین شما و کنار این آدم‌ها دارم زندگی می‌کنم. حقیقت این است که اینجا محیط مناسبی برای زندگی نیست، شما هم اصلاً شبیه چیزی نیستید که من انتظار داشتم. زندگی را نیافته‌اید، به دنبالش هم نمی‌گردید. صبح تا شبتان را چطور سپری می‌کنید؟ اصلاً چه برایتان مهم است و چه نه؟ شبیه حرف‌هایی که می‌زنید نیستید، می‌خواهید دیگران نیز مطابق ایده‌ال شما باشند، همان ایده‌آلی که شما یک لحظه هم در زندگی‌تان شبیه آن نبوده‌اید. مردم این جغرافیا عجیبند، خیلی عجیب، اگر می‌گویم جغرافیا منظورم این محله و شهر و کشور نیست، منظورم همه‌ی کسانی‌ است که در این پهنه‌ی خاکی زندگی می‌کنند، شما به پهنه‌ی جغرافیایی بزرگ جهان چه می‌گفتید؟ آها سیاره، سیاره‌ی شما هم نامش زمین بود. چه سیاره‌ی عجیبی و چه مردمان غریبی هستید. از لحظه‌ی اولی که اینجا آمدم تا حالا هر روز کلی صحنه‌ی عجیب دیده‌ام که به قول شما زمینی‌ها بارها برگ‌هایم ریخته. راستی گفته بودم از اصطلاحات شما زمینی‌ها بدم می‌آید؟ نمی‌دانم چرا ولی انگار زیاد حرف‌های روزمره‌تان برایم جالب نیست، خود حرف‌های روزمره‌تان نه ها، شیوه‌ی بیان آن‌ها برایم جالب نیست. بگذریم. داشتم چه می‌گفتم؟ آها داشتم می‌گفتم شما در این جغرافیا به دنبال زندگی نمی‌گردید. مدام منتظرید فرستاده‌ای از آسمان بیاید و شما را نجات دهد، اصلاً مگر شما گرفتار چه چیزی هستید که منتظر منجی مانده‌اید؟ خودتان به جان هم می‌افتید و بعد از خدای خیالی می‌خواهید به شما کمک کند و نجاتتان بدهد؟ کدامتان را از دست دیگری‌تان نجات دهد؟ بعد می‌گویم شما عجیبید و من هر لحظه از دست شما برگ‌هایم می‌ریزد، باور نمی‌کنید. شما همه‌ی عمر به دنبال رویاهای‌تان هستید، رویاهایی که وقتی به آن‌ها می‌رسید دیگر برایتان اهمیتی ندارند و رویاهای دیگری برای خودتان می‌سازید. عده‌ای از شما همه‌ی عمر به دنبال شغل بهتر می‌گردید تا پول بیشتری یه دست بیاورید و آن عده‌تان که پول زیادی دارند، نمی‌دانند با پول‌هایشان باید چه کار کنند. مردم این جغرافیا عجیبند، من از جایی می‌آیم که زندگی آنجا جریان دارد. نمی‌دانم شما زندگی را چگونه تعریف می‌کنید ولی چیزی که من در این پهنه‌ی جغرافیایی می‌بینم، اصلاً شبیه زندگی نیست.

با هم حرف بزنیم؟ (2)

تفاوت دو دیدگاه | پاسخ به پست وبلاگ همسایه

جهان‌بینی دیگری نسبت به این پست؛

 

 

آدم‌هایی را می‌بینم که به زلال و گوارا بودن آب دریا ایمان دارند، من هر چقدر تلاش کنم که به آن‌ها بگویم کمی چشمانتان را باز کنید و اطرافتان را خوب ببینید، حرفم تمام نشده، کلامم را نشنیده، دوباره فریاد می‌زنند: «چیزی که حاضرین به خاطرش جونتون رو بدین دریا نیس، باتلاقه». دوباره تلاش می‌کنم که حرف بزنم، قبل از آن باید شما را قانع کنم که به حرف‌هایم گوش بدهید. من شاخه‌ی درخت را گرفته‌ام و اطرافم را می‌پایم. تو می‌گویی «لب‌هایت خشکیده و مثل من تشنه‌ای»، من می‌گویم «ولی بیشتر از لب‌هایت، چشمانت خشکیده!». بیا برگردیم از اول سفر و با هم مرور کنیم، شاید بفهمیم چه شد که به اینجا رسیدیم.

 

ما قرار شد جمعه‌مان را در طبیعت بگذرانیم، صبح در کوهپایه همدیگر را دیدیم، دوستانت هم همراه تو آمده بودند. دوستانی که از همان اول معلوم بود حرف باید حرف خودشان باشد. می‌خواستیم به دشتی در آن سوی کوهستان برویم، دشتی زیبا که حس زندگی به انسان می‌بخشید، من نقشه را نشان دادم و گفتم که نقشه را دیشب بررسی کرده‌ام، باید از این مسیر برویم تا به دشت برسیم. اما دوستان تو مخالفت کردند و گفتند از مسیری دیگر می‌رویم. پرسیدم «شما مسیر را می‌شناسید؟» آن‌ها گفتند «آشنا می‌شویم! مسیر است دیگر...» من چندین بار به تو گفتم که راه دوستانت به ترکستان است و سعی کردم همه را قانع کنم که این راه اشتباه است، اما کسی نپذیرفت و همه با آن‌ها همراه شدند. من از همان اول به دوستانت اعتماد نداشتم. دیدی آخرش چه شد؟ هنگامی که از مسیر تنگی عبور می‌کردیم تو پایت لیز خورد و به باتلاق افتادی، من برای کمک به تو به باتلاق آمدم، دستت را گرفتم و با دست دیگرم شاخه‌ی درخت را. دوستانت چه کردند؟ بالای تپه نشسته‌اند و به ما می‌خندند، حتی عده‌ای دیگر از دوستانت در اطراف باتلاق ایستاده‌اند تا نگذارند ما زنده از ابنجا بیرون برویم و قصد جانمان را کرده‌اند. تو فکر می‌کنی که من می‌خواهم در باتلاق شیرجه بزنم اما غافل از اینکه من و تو هر دو با هم در باتلاق گیر کرده‌ایم و من به فکر نجات هر دویمان هستم. تو از من می‌خواهی که شاخه‌ی درختی که گرفته‌ام رها کنم چون می‌گویی این سراب است و آب نیست. من به تو می‌گویم که این تنها راه نجات است، این تنها باریکه‌ی نور است وسط تاریکی. اما تو باور نمی‌کنی، باور نمی‌کنی، باور...

 

کاش من هم اندازه‌ی تو به دوستانت اعتماد داشتم، کاش من هم اندازه‌ی تو به کسی اعتماد داشتم. نمی‌دانم آن‌ها دیگر باید با ما چه کنند که کمی آن‌ها را بهتر بشناسی، گرگ‌هایی که لباس میش پوشیده بودند، حالا همان لباس میش را هم در آورده‌اند و گرگ به تمام معنا شدند، دیگر نمی‌شود خوی گرگ‌صفتشان را کتمان کرد. کمی حرف‌هایم را باور می‌کنی؟ می‌گویی «گیرم چیزهایی که می‌گویی درست، گیرم حق با تو باشد، بعدش چه می‌شود؟ خودمان، زندگی‌مان، سرزمین‌مان، اگر دست دوستان من نباشد، دست که می‌افتد، آینده چه می‌شود؟» می‌گویم «وقتی درون باتلاق گیر کرده‌ایم و تا مرز نیستی فاصله‌ی چندانی نداریم، اول به زنده‌ماندن و بقا فکر می‌کنی یا اول به بعدش؟ مثلاً با خودت می‌گویی اگر از این باتلاق بیرون بیایم بعدش چه می‌شود، یا اول به فکر راهی برای بیرون‌رفتن از باتلاق می‌افتی؟ به خدا شرط اول بقاست. حتی حیوانات هم اول به بقای خودشان فکر می‌کنند، ما که دیگر انسانیم. حالا این وسط دوستانت هم به فکر بقا هستند، حالا تو بگو بقای ما مهم‌تر است که به فکر سرزمین‌مان هستیم یا بقای دوستانت که به فکر تخت پادشاهی خودشان هستند؟» جوابت هر چه باشد من بی‌اختیار می‌گریم، حال و روزمان خراب‌تر از چیزی است که بشود لبخند زد، حتی اگر همین لحظه از باتلاق رهایی یابیم هم شاید دیر است، شاید سرزمین‌مان آخرین نفس‌هایش باشد، دقیقاً همان موقعی که تو فریاد می‌زنی «چیزی که حاضرین به خاطرش جونتون رو بدین، دریا نیس، باتلاقه»، من به آینده امید دارم، من شاخه‌ی درخت را گرفته‌ام و رها نمی‌کنم، حتی اگر این آخرین راه باشد. دوستانت می‌توانند شاخه‌ی درخت را هم قطع کنند، من راه دیگری می‌یابم، شاید دوستانت تخت پادشاهی‌شان را خیلی دوست داشته باشند اما من سرزمینم را دوست‌‌تر می‌دارم.

با هم حرف بزنیم؟

آن تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی.
Designed By Erfan Powered by Bayan