جهانبینی دیگری نسبت به این پست؛
آدمهایی را میبینم که به زلال و گوارا بودن آب دریا ایمان دارند، من هر چقدر تلاش کنم که به آنها بگویم کمی چشمانتان را باز کنید و اطرافتان را خوب ببینید، حرفم تمام نشده، کلامم را نشنیده، دوباره فریاد میزنند: «چیزی که حاضرین به خاطرش جونتون رو بدین دریا نیس، باتلاقه». دوباره تلاش میکنم که حرف بزنم، قبل از آن باید شما را قانع کنم که به حرفهایم گوش بدهید. من شاخهی درخت را گرفتهام و اطرافم را میپایم. تو میگویی «لبهایت خشکیده و مثل من تشنهای»، من میگویم «ولی بیشتر از لبهایت، چشمانت خشکیده!». بیا برگردیم از اول سفر و با هم مرور کنیم، شاید بفهمیم چه شد که به اینجا رسیدیم.
ما قرار شد جمعهمان را در طبیعت بگذرانیم، صبح در کوهپایه همدیگر را دیدیم، دوستانت هم همراه تو آمده بودند. دوستانی که از همان اول معلوم بود حرف باید حرف خودشان باشد. میخواستیم به دشتی در آن سوی کوهستان برویم، دشتی زیبا که حس زندگی به انسان میبخشید، من نقشه را نشان دادم و گفتم که نقشه را دیشب بررسی کردهام، باید از این مسیر برویم تا به دشت برسیم. اما دوستان تو مخالفت کردند و گفتند از مسیری دیگر میرویم. پرسیدم «شما مسیر را میشناسید؟» آنها گفتند «آشنا میشویم! مسیر است دیگر...» من چندین بار به تو گفتم که راه دوستانت به ترکستان است و سعی کردم همه را قانع کنم که این راه اشتباه است، اما کسی نپذیرفت و همه با آنها همراه شدند. من از همان اول به دوستانت اعتماد نداشتم. دیدی آخرش چه شد؟ هنگامی که از مسیر تنگی عبور میکردیم تو پایت لیز خورد و به باتلاق افتادی، من برای کمک به تو به باتلاق آمدم، دستت را گرفتم و با دست دیگرم شاخهی درخت را. دوستانت چه کردند؟ بالای تپه نشستهاند و به ما میخندند، حتی عدهای دیگر از دوستانت در اطراف باتلاق ایستادهاند تا نگذارند ما زنده از ابنجا بیرون برویم و قصد جانمان را کردهاند. تو فکر میکنی که من میخواهم در باتلاق شیرجه بزنم اما غافل از اینکه من و تو هر دو با هم در باتلاق گیر کردهایم و من به فکر نجات هر دویمان هستم. تو از من میخواهی که شاخهی درختی که گرفتهام رها کنم چون میگویی این سراب است و آب نیست. من به تو میگویم که این تنها راه نجات است، این تنها باریکهی نور است وسط تاریکی. اما تو باور نمیکنی، باور نمیکنی، باور...
کاش من هم اندازهی تو به دوستانت اعتماد داشتم، کاش من هم اندازهی تو به کسی اعتماد داشتم. نمیدانم آنها دیگر باید با ما چه کنند که کمی آنها را بهتر بشناسی، گرگهایی که لباس میش پوشیده بودند، حالا همان لباس میش را هم در آوردهاند و گرگ به تمام معنا شدند، دیگر نمیشود خوی گرگصفتشان را کتمان کرد. کمی حرفهایم را باور میکنی؟ میگویی «گیرم چیزهایی که میگویی درست، گیرم حق با تو باشد، بعدش چه میشود؟ خودمان، زندگیمان، سرزمینمان، اگر دست دوستان من نباشد، دست که میافتد، آینده چه میشود؟» میگویم «وقتی درون باتلاق گیر کردهایم و تا مرز نیستی فاصلهی چندانی نداریم، اول به زندهماندن و بقا فکر میکنی یا اول به بعدش؟ مثلاً با خودت میگویی اگر از این باتلاق بیرون بیایم بعدش چه میشود، یا اول به فکر راهی برای بیرونرفتن از باتلاق میافتی؟ به خدا شرط اول بقاست. حتی حیوانات هم اول به بقای خودشان فکر میکنند، ما که دیگر انسانیم. حالا این وسط دوستانت هم به فکر بقا هستند، حالا تو بگو بقای ما مهمتر است که به فکر سرزمینمان هستیم یا بقای دوستانت که به فکر تخت پادشاهی خودشان هستند؟» جوابت هر چه باشد من بیاختیار میگریم، حال و روزمان خرابتر از چیزی است که بشود لبخند زد، حتی اگر همین لحظه از باتلاق رهایی یابیم هم شاید دیر است، شاید سرزمینمان آخرین نفسهایش باشد، دقیقاً همان موقعی که تو فریاد میزنی «چیزی که حاضرین به خاطرش جونتون رو بدین، دریا نیس، باتلاقه»، من به آینده امید دارم، من شاخهی درخت را گرفتهام و رها نمیکنم، حتی اگر این آخرین راه باشد. دوستانت میتوانند شاخهی درخت را هم قطع کنند، من راه دیگری مییابم، شاید دوستانت تخت پادشاهیشان را خیلی دوست داشته باشند اما من سرزمینم را دوستتر میدارم.
- يكشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴