از بودن و نوشتن

تفاوت دو دیدگاه | پاسخ به پست وبلاگ همسایه

جهان‌بینی دیگری نسبت به این پست؛

 

 

آدم‌هایی را می‌بینم که به زلال و گوارا بودن آب دریا ایمان دارند، من هر چقدر تلاش کنم که به آن‌ها بگویم کمی چشمانتان را باز کنید و اطرافتان را خوب ببینید، حرفم تمام نشده، کلامم را نشنیده، دوباره فریاد می‌زنند: «چیزی که حاضرین به خاطرش جونتون رو بدین دریا نیس، باتلاقه». دوباره تلاش می‌کنم که حرف بزنم، قبل از آن باید شما را قانع کنم که به حرف‌هایم گوش بدهید. من شاخه‌ی درخت را گرفته‌ام و اطرافم را می‌پایم. تو می‌گویی «لب‌هایت خشکیده و مثل من تشنه‌ای»، من می‌گویم «ولی بیشتر از لب‌هایت، چشمانت خشکیده!». بیا برگردیم از اول سفر و با هم مرور کنیم، شاید بفهمیم چه شد که به اینجا رسیدیم.

 

ما قرار شد جمعه‌مان را در طبیعت بگذرانیم، صبح در کوهپایه همدیگر را دیدیم، دوستانت هم همراه تو آمده بودند. دوستانی که از همان اول معلوم بود حرف باید حرف خودشان باشد. می‌خواستیم به دشتی در آن سوی کوهستان برویم، دشتی زیبا که حس زندگی به انسان می‌بخشید، من نقشه را نشان دادم و گفتم که نقشه را دیشب بررسی کرده‌ام، باید از این مسیر برویم تا به دشت برسیم. اما دوستان تو مخالفت کردند و گفتند از مسیری دیگر می‌رویم. پرسیدم «شما مسیر را می‌شناسید؟» آن‌ها گفتند «آشنا می‌شویم! مسیر است دیگر...» من چندین بار به تو گفتم که راه دوستانت به ترکستان است و سعی کردم همه را قانع کنم که این راه اشتباه است، اما کسی نپذیرفت و همه با آن‌ها همراه شدند. من از همان اول به دوستانت اعتماد نداشتم. دیدی آخرش چه شد؟ هنگامی که از مسیر تنگی عبور می‌کردیم تو پایت لیز خورد و به باتلاق افتادی، من برای کمک به تو به باتلاق آمدم، دستت را گرفتم و با دست دیگرم شاخه‌ی درخت را. دوستانت چه کردند؟ بالای تپه نشسته‌اند و به ما می‌خندند، حتی عده‌ای دیگر از دوستانت در اطراف باتلاق ایستاده‌اند تا نگذارند ما زنده از ابنجا بیرون برویم و قصد جانمان را کرده‌اند. تو فکر می‌کنی که من می‌خواهم در باتلاق شیرجه بزنم اما غافل از اینکه من و تو هر دو با هم در باتلاق گیر کرده‌ایم و من به فکر نجات هر دویمان هستم. تو از من می‌خواهی که شاخه‌ی درختی که گرفته‌ام رها کنم چون می‌گویی این سراب است و آب نیست. من به تو می‌گویم که این تنها راه نجات است، این تنها باریکه‌ی نور است وسط تاریکی. اما تو باور نمی‌کنی، باور نمی‌کنی، باور...

 

کاش من هم اندازه‌ی تو به دوستانت اعتماد داشتم، کاش من هم اندازه‌ی تو به کسی اعتماد داشتم. نمی‌دانم آن‌ها دیگر باید با ما چه کنند که کمی آن‌ها را بهتر بشناسی، گرگ‌هایی که لباس میش پوشیده بودند، حالا همان لباس میش را هم در آورده‌اند و گرگ به تمام معنا شدند، دیگر نمی‌شود خوی گرگ‌صفتشان را کتمان کرد. کمی حرف‌هایم را باور می‌کنی؟ می‌گویی «گیرم چیزهایی که می‌گویی درست، گیرم حق با تو باشد، بعدش چه می‌شود؟ خودمان، زندگی‌مان، سرزمین‌مان، اگر دست دوستان من نباشد، دست که می‌افتد، آینده چه می‌شود؟» می‌گویم «وقتی درون باتلاق گیر کرده‌ایم و تا مرز نیستی فاصله‌ی چندانی نداریم، اول به زنده‌ماندن و بقا فکر می‌کنی یا اول به بعدش؟ مثلاً با خودت می‌گویی اگر از این باتلاق بیرون بیایم بعدش چه می‌شود، یا اول به فکر راهی برای بیرون‌رفتن از باتلاق می‌افتی؟ به خدا شرط اول بقاست. حتی حیوانات هم اول به بقای خودشان فکر می‌کنند، ما که دیگر انسانیم. حالا این وسط دوستانت هم به فکر بقا هستند، حالا تو بگو بقای ما مهم‌تر است که به فکر سرزمین‌مان هستیم یا بقای دوستانت که به فکر تخت پادشاهی خودشان هستند؟» جوابت هر چه باشد من بی‌اختیار می‌گریم، حال و روزمان خراب‌تر از چیزی است که بشود لبخند زد، حتی اگر همین لحظه از باتلاق رهایی یابیم هم شاید دیر است، شاید سرزمین‌مان آخرین نفس‌هایش باشد، دقیقاً همان موقعی که تو فریاد می‌زنی «چیزی که حاضرین به خاطرش جونتون رو بدین، دریا نیس، باتلاقه»، من به آینده امید دارم، من شاخه‌ی درخت را گرفته‌ام و رها نمی‌کنم، حتی اگر این آخرین راه باشد. دوستانت می‌توانند شاخه‌ی درخت را هم قطع کنند، من راه دیگری می‌یابم، شاید دوستانت تخت پادشاهی‌شان را خیلی دوست داشته باشند اما من سرزمینم را دوست‌‌تر می‌دارم.

با درود بسیار

سلام.

این پست مصداق این پاراگراف بود برام

: «اگه جفتمون آروم و منطقی و اهل گفتگو باشیم می‌شینیم کنار هم و تو برام تعریف می‌کنی که یه روز تو هم داشتی در همین مسیری تلاش می‌کردی که من. بعدش چی شد؟ از یه جایی به بعد وقتی دیدی این مسیر چقدر دور و سخته ازش قطع امید کردی. البته نه، دلیل واقعیش این نیست، وقتی هم‌سنگرهای خائن و گرگ‌های توی لباس میش رو دیدی حالت از این مسیر بهم خورد. منی که تا اینجای مسیر بزور جلوی استفراغ خودم رو گرفتم نمی‌دونم باید چی جوابت رو بدم. آروم به شونه‌ام میزنی و بهم اطمینان میدی منم یه جایی قراره از این مسیر ببرم و راهم رو جدا کنم. من رو گذشته‌ی خودت و خودت رو آینده‌ی من تصویر می‌کنی. سکوت می‌کنم. بعضی وقتا واقعا کم می‌کنم که چی درسته و چی غلط. یه مدت با خودم حساب کتاب میکنم و دوباره راه میفتم. همین که هنوز می‌دونم ممکنه یه روز بفهمم همه‌ی اونچه می‌دونستم غلط بوده نشونه خوبیه. من شک می‌کنم پس زنده‌ام. بدون شک که نمیشه به سمت یقین پیش رفت.» 

 

برای تو هم سنگر های خائن و گرگ‌های در لباس میش تو دوتا عبارت خلاصه نمیشن. برای تو این گرگ‌ها از هر چاقویی برنده‌تر هستن و از هر تشنگی و باتلاق هم دشمن‌تر. اشتباه میکنی؟ فکر نمیکنم. اما قسمت دردناک قضیه می‌دونی چیه؟ «این خیلی غم‌انگیزه که ما آدم‌ها خودمون درمورد احساسی که به وقایع داریم تصمیم نمی‌گیریم. درمورد اینکه فلان خبر بیشتر ناراحتم می‌کنه یا بهمان خبر اختیاری نداریم. اینکه فلان موضوع رو می‌بخشیم و اون یکی رو نه، بهمان اتفاق رو فراموش می‌کنیم و اون یکی رو نه، درمورد هیچکدوم خودمون مستقل فکر نمی‌کنیم. همش رو رسانه بجای ما تصمیم می‌گیره» باور نمیکنی مگه نه؟ خشمت برات اونقدر منطقی و عقلانی و آمیخته با تجربه زیسته است که تاثیر رسانه رو روی شدت و حدتش حس نمیکنی. اونقدر همه چیز درست و اصولی چیده شده که باور نمیکنی خشم تو مهندسی شده و دقیق به سمت اشتباهی چرخو‌ده شده. می‌دونی چرا؟ چون رسانه واقعی هیچ شباهتی به صدا سیما نداره. تو صدا سیما به تیر چراغ برق اشاره میکنن و میگن این چشمه‌ی آبه. به تو کیفیت فول اچ دی نمایش پنج بعدی از آب نشون دادن. باورم نمی‌کنی. می‌دونم. حتی همین صدا سیمای زپرتی هم بعضی وقتا می‌تونه مخاطبش رو تحت تاثیر روانی قرار بده. دستی که اومده شستشوی روانی بدتت رو نمی‌بینی. آخه دشمن نامرئیه. اونقدر نامرئی که با خودت میگی اصلا از کجا معلوم وجود داره؟ 

اون گرگ‌های که چون کنار من ایستادن فکر می‌کنی دوستان من هستن، دارن ایران به همون سمتی هل میدن که تو. بازهم باور نمیکنی. مسخره است. به نظر میاد دو طرف کاملا متفاوت هستید اما برای یه مقصد تلاش میکنید. اونا البته برخلاف تو میدونن چی کار دارن می‌کنن. می‌دونم و آگاهانه انتخاب کردن ایران رو پرت کنن تو باتلاق و تو این مدت از شیره جونش بمکن. راه یکی، مقصد یکی، اما نیت کاملا متفاوت. جالبه نه؟ معلومه که نه...

برخلاف تصورت هنوز لباسشون رو در نیاوردن. هنوز لباس میش تنشونه و لا به لای گله قایم شدن. تعدادشون هم کم نیست. پس چرا چوپان کاری نمیکنه؟ چرا سگ گله گرگ‌ها رو پیدا و پاره پاره نمی‌کنه؟ سوالات به حقی هستن. منم گاهی میپرسم. میش‌ها ذره ذره ذبح میشن. درگیری شدیده. از بیرون چیز زیادی دیده نمیشه. امیدوارم به «در مثال مناقشه نیست» اعتقاد داشته باشی و از این تشبیهم سوءبرداشت‌ نکنی که میخواستم به کسی توهین کنم. هرچی به ذهنم میاد رو می‌نویسم و واقعا کشش مغزی ندارم که از سوء استفاده و سوء برداشت ها جلوگیری کنم. تمام بدنم منقبض شده. من از تو یه قدم نزدیکترم، جنایت گرگ‌ها رو واضحتر می‌بینم. نفس نفس میزنم. حالم بده. 

تو بیرون گود با یه مشعل تو دستت وایستادی « تا کی قراره بگی این میش نیست و میش‌نماست؟ تا کی قراره وایستی به تماشا، و اعتماد کنی به دوستانت که گرگ رو از میش جدا کنن؟» میخوای کل گله رو آتیش بزنی چون کارد به استخونت رسیده. حق داری. ولی خبر نداری کارد استخون من رو شکسته و عبور کرده. اعتماد؟ در گوشی بگم ، من تو این دنیای بزرگ به هیچکس هیچکس هیچکس اعتماد ندارم. می‌دونی از کی؟ از هواپیمای ۹۸. بچه بودم قبلش. از اون موقع یاد گرفتم همیشه باید یه سپر و دوتا چشم هم پشت سرم داشته باشم. تو حال من رو درک نمیکنی. تو میون گله گرگ‌ها زندگی کردن رو درک نمیکنی. اما وقتی اینجا باشی میفهمی اینجا میش واقعی هم هست، زیاد هم هست. و... 

اینکه گرگ‌ها دارن ایران رو به همون سمتی هل میدن که تو ، دلیل نمیشه من از سمت مخالف تو رفتن دست بردارم. هرچند اونا موقعی که من و تو توی باتلاق فرو میریم هر هر بهمون میخندن. ولی تو همچنان عرق می‌ریزی و با اشک و بغض تمام تلاشت رو می‌کنی به سمت عمیق‌تر گودال بری. من همراهت نمیام. فکر می‌کنی دلیلش اینه به دوستانم (!) اعتماد دارم و منتظرم بیان نجاتم بدن. خنده داره. من به هیچ انسانی اعتماد ندارم. تا وقتی انسان معصوم نیست و جایز الخطاست، یعنی هر لحظه باید منتظر خنجر خوردن از پشت باشی. راستش رو بخوای هنوز بهش عادت نکردم. هنوز هم هر بار دردم میاد. هر بار بهم میریزم و واکنش عصبی نشون میدم. بعضی وقتا به سرم میزنه مثل دردویل و گرین ارو برم برای پاکسازی فساد. کسی چه می‌دونه ؟ شاید اگه واقعا توانایی جسمی و روحی اش رو داشتم واقعا انجامش میدادم. فعلا با بی‌اعتمادی محض ایران رو بستم به کمرم و به اندازه خودم حرکت می‌کنم. باور دارم اگه همه مردم این کار رو بکنن میتونیم فردا رو بسازیم. سختی مسیر اونقدر زیاده که خیلی وقتا ناامید میشم. فقط به خودم میگم «مهم اینه تمام تلاشت رو کرده باشی. شاید زنده نباشی که نتیجه رو ببینی اما حداقل پیش وجدان خودت شرمنده نیستی» می‌دونم که تو هم همین حرف رو به خودت میزنی. فقط...

چقد طولانی شد کامنتتون. 
فک کنم اگه بخوام بهش جواب بدم باید پست جدید بنویسم چون برای هر پاراگراف حرف دارم. اما خب من زیاد آدم بحث‌کردن نیستم و اگه بخوام جواب بدم بحث طولانی و ادامه‌دار می‌شه. 

من حرفاتون رو کامل خوندم ولی، باید بگم که نسبت به گذشته و شناختی که ازتون داشتم تغییر کردین. هر چند هنوز طرز فکرمون 180 درجه با هم متفاوته اما این باعث نمی‌شه تغییر رو در شما احساس نکنم. بحث بین کسایی که مثل هم فک نمی‌کنن قرار نیست به نتیجه‌ای برسه، صرفاً قراره حرف‌ها زده بشه و کسایی که نظاره‌گرن نتیجه‌گیری کنن. منم برای همین به پستتون واکنش نشون دادم. پس با احترام زیاد نسبت به تک‌تک کلماتی که تو کامنت نوشتین من این بحث رو ادامه نمی‌دم.

من دنبال نتیجه گیری نیستم راستش

مخصوصا نتیجه‌گیری بقیه

چندتا بقیه تو بیان وجود دارن اصلا؟ 

دلم می‌خواد همدیگه رو بفهمیم ، یا حداقل به سمت فهمیدن همدیگه حرکت کنیم 

می‌خوام باور کنیم آدم ها فارغ از ایدئولوژی‌اشون آدمن 

 

 

 

میشه بگید چه تغییری؟ دوست دارم بدونم

این فهمیدن همدیگه اونم برای کسایی که کاملاً متضاد هم فک می‌کنن به این راحتی به دست نمی‌آد، اگه بخواید منو بفهمید باید دو ماه به حرفام گوش بدین، حوصله دارین؟ =)) از اون طرف من افکارم زیاد تغییر می‌کنه، الآن برگردم پست خودم رو بخونم، ممکنه با بعضی جاهاش مخالف باشم. بعضی وقتا یه چیزایی می‌نویسم، نه به خاطر اینکه حرف خودمه، بلکه دوست دارم این مدل تفکر هم حرفش شنیده شه. آره خلاصه فهمیدن هم نیاز به توان و زمان و حوصله‌ی زیادی داره. توی پست هم اگه هی شما رو مخاطب قرار می‌دادم، منظورم فقط «تو» نبودی، منظورم همه‌ی کسایی بود که مثل من فک نمی‌کنن که حالا یه سریاشونم تابع ایدئولوژی حاکمیتن و انگار خودشون نیستن. وقتی طرفدار یه چیزی (دسته‌ای، گروهی، حزبی، جناحی...) باشی، خواه و ناخواه مجبوری یه جا روی حق و حقیقت پا بذاری که یه وقت ایدئولوژی‌ت به خطر نیفته.


خب شما قبلاً در زمینه‌ی سیاست تندتر، تک‌بعدی‌تر، لجبازتر، عصبی‌تر، طرفدارتر (!) و چیزهایی از این قبیل بودین، طوری که من جرأت نمی‌کردم باهاتون حرف بزنم اصن =)) نه شوخی می‌کنم البته. الآن زاویه‌ی دیدتون نسبت به قبل از بیرونه، البته هنوزم جا داره بیرون‌تر بیاد :)) دوست دارم یه روز از زاویه‌ی کسی که کاملاً با حاکمیت مخالفه به قضایا نگاه کنین مثلاً.

فکر کنم خودم هم همچین کامنت درازی دریافت میکردم نمی‌تونستم جواب بدم

 انرژی خیلی زیادی میخواد 

 

آره خدایی خیلی سخته، من اصن نمی‌تونستم تو این جعبه‌ی پاسخ کامنت بهتون جواب بدم.

صادقانه بگم من بودم چون نمی‌تونستم جوابش رو بدم و این قضیه بی‌پاسخ موندن کامنت های رو مخم می‌رفت و اعصابم رو خورد میکرد ، تا مدتها از بیان دوری میکردم :/ حتی پست هم نمیذاشتم تا او نره که کامنت رو دیدم و سکوت کردم :/ 

چه آدم ضعیفی به نظر میام :/

 

 

بگذریم...

 

 

حوصله دارم؟ ندارم ؟ میتونم؟ نمیتونم؟ کسی چه می‌دونه! بیایید امتحانش کنیم. بیایید دو ماه حرف بزنیم. ضررش چیه؟ بیان برای همینه مگه نه؟ اگه دو ماه کافی نبود دو سال اینجا حرف‌هامون رو بهم دیگه بگیم. پست بذاریم. کامنت بذاریم. تاجایی که زورمون میرسه بنویسیم و بخونیم و بدون برچسب و قضاوت همدیگه تلاش کنیم برای درک کردن هم. به نظرم حتی اگه این تلاش نتیجه نده هم نفس تلاش باعث میشه آدمهای بهتری باشیم

 

 

منم منظورم از «تو» شما نبود واقعا. یعنی من که از جزئیات عقاید و افکار شما خبر ندارم. اصلا اگه خطاب به شما بود میگفتم شما و از لفظ تو استفاده نمی‌کردم

 

اوم... با اینکه وقتی طرفدار یه چیزی (دسته‌ای، گروهی، حزبی، جناحی...) باشی، خواه و ناخواه مجبوری یه جا روی حق و حقیقت پا بذاری که یه وقت ایدئولوژی‌ت به خطر نیفته. موافق نیستم. 

 

 

آره بابا من خیلی کله خراب بودم. قبلا هم تو وبلاگم گفتم خیلی دگم بودم. ۹۸ استارت تحول شخصیتی من زده شد. بعد هنوز هم باقی مونده بودها (یه جوری میگم انگار الان مطمئنم از خودم. واقعا هنوز جای کار دارم و می‌دونم که حالا حالاها نیاز به اصلاح خواهم داشت.) چندتا دوست پیدا کردم که تاثیر خیلی خوبی رو من گذاشتن. وقتی یه ماجرا رو برای صبا تعریف میکنم (کاملا بی‌ربط به دین و سیاست و ایدئولوژی) به اون طرفی حق میده که من محکومش میکردم. یه ذره رو مخه ولی تجربه آموزنده آیه. یا مثل. فائزه و صالحه سوالات جدی و عمیق و فلسفی ازم پرسیدن. من با اطمینان کامل و اعتماد به نفس شدید جواب دادم، وقتی صادقانه و دوستانه جواب هام رو نقد کردن کم کم به خودم اومدم. البته فکر کنم ازدواج هم تاثیر زیادی داشت. تاهل انعطاف پذیری زیادی به ادم میده. کسی که بتونه با خانواده شوهر کنار بیاد براش کنار اومدن با عقاید متفاوت راحتتر میشه :)

 

راستش رو بخواید به خودم حق میدم گاهی اشتباه فکر کنم و عقاید اشتباه داشته باشم. درسته که اشتباه اشتباهه اما مگه من چند سالمه؟ مگه چند بار زندگی کردن. همین که همیشه تلاش کنم بهترین تصمیم رو بگیرم و روی درستی و غلطی افکارم بدون تعصب زوم کنم به نظر خودم ارزشمنده. 

 

من نمیتونم تجربه زیسته خودم رو حذف کنم. نمیتونم اونچه که می‌دونم رو ندیده بگیرم. نمیتونم اونچه که با استدلال منطقی بهش رسیدم رو بریزم دور. اما دوست دارم زاویه دید کسی کاملا  مخالفم رو هم ببینم و بشنوم و به خودم اضافه کنم. اون طوری میتونم با خیال راحتتر قدم بردارم و از سست بودن زمین زیر پام نترسم.

 

دیگه دیگه...

=)))) حالا دیگی من این شکلی نیستم که کلاً جواب ندم ولی کامنتتون رو تو چن بخش می‌فرستادین شاید بهتر بود.

من خودم بحث سیاسی رو زیاد دوست ندارم، آخه این همه ماجراهای قشنگ تو جهان وجود داره، حیف نیس ما بشینیم اینجا بحث سیاسی کنیم؟ این همه کتابای نخونده، این همه فیلمای ندیده، این همه جهان‌بینی‌های آشنانشده، این همه..

آره خودمم متوجه شدم که فقط مخاطب حرفاتون من نبودم.

این شکلی خیلی خوبه، اینکه آدم‌هایی هستن که مثل شما فک نمی‌کنن ولی باهاشون حرف می‌زنین قابل تحسینه. تو کشور ما متأسفانه این شکلی شده که هیچکس برنمی‌تابه حرف مخالف خودش رو حتی بشنوه.

آره درسته، همه‌ی ما یه بار زندگی می‌کنیم و این ینی تو این یه بار همه‌مون اشتباهاتی هم داریم و دقیقاً همین اشتباهات بخشی از زندگی ما رو می‌سازن. تازه طبق نظریه‌ی «تخم مرغ» ممکنه همه‌ی ما یه نفر باشیم =)) ینی من و شمایی که داریم با هم بحث می‌کنیم می‌تونیم یه نفر باشیم که تو بازه‌های زمانی مختلف در دو نقطه‌ی جغرافیایی متفاوت متولد شدیم و به گونه‌ای زندگی کردیم که تهش اینی شدیم که الآن هستیم و نشستیم با خود دیگرمون بحث می‌کنیم و این همه چیزو جالب می‌کنه.

اوهوم (:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آن تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی.
Designed By Erfan Powered by Bayan