گاهبهگاه حواسم پرت میشود و تا به خودم میآیم، میبینم دقایق زیادیست که به منظرهی بیرون خیره شدهام. صبح به سالن مطالعهی بلوک خودمان رفتم، اینقدر شلوغ بود و سروصدای بچهها میآمد که نمیشد تمرکز کرد. معمولاً جمعهها وضعیت سالن مطالعه همین است، جمعهی قبل از اولین امتحان پایانترم که دیگر وضع بدتر است. در سالن مطالعه روبهروی «میم» نشسته بودم، او معمولاً زودتر از من از خواب بیدار میشود، زودتر به سالن مطالعه میآید و برای من هم جا میگیرد. شلوغی سالن مطالعه آزارم میداد. ناگهان یادم آمد که بچههای کارشناسی را مجازی کردهاند و بلوکشان خالیست، سالن مطالعهی بلوکشان نیز نباید کسی باشد، مگر اینکه بچههای ارشد دیگر هم مثل من این فکر به ذهنشان آمده باشد و زودتر به آنجا رفته باشند. ماجرا را با میم در میان گذاشتم، گفت برویم نگاهی بیندازیم؟ گفتم برویم. سالن مطالعهی بلوک کارشناسی یک خوبی دارد و یک بدی؛ خوبیاش این است که در بالاترین طبقهی بلوک قرار دارد و پنجرههایش منظرهی زیبایی رو به بیرون دارند، بدی آن اینکه پلههای زیادی باید بالا بروی تا به آنجا برسی. همراه میم به طبقهی اول بلوک خودمان رفتیم، جلوی اتاق تأسیسات در زدم، گفت بفرمایید، در را باز کردم و پرسیدم که سالن مطالعهی فلان باز است یا نه، که آقای تأسیسات مهربان گفت باز است و خوشحالمان کرد. به آنجا رفتیم، فقط چند نفر از بچههای ارشد آنجا بودند. تیزهوشی بچهها از چیزی که فکر میکردم کمتر بود، البته که تا شب رفتهرفته آنجا شلوغتر شد و بچهها تیزهوشیشان را به رخم کشیدند. من و میم وقتی به سالن مطالعه میرویم باید دو میز کنار هم پیدا کنیم و کسی نباید نزدیکمان باشد. در سالن مطالعهی کارشناسی میزها را جابهجا کردیم و دو میز را به گوشه آوردیم. بعد چشمم از پنجره به بیرون افتاد، چه منظرهای! برف میبارید و گلولههای کوچک برف به ما لبخند میزدند. همین شد که میزها را به پنجره نزدیک کردیم و خودمان سمتی از میز نشستیم که رو به پنجره و منظرهی بیرون باشد. پردهای جلوی پنجره بود، میم در تلاش بود که پرده را جمع کند که منظره را بهتر ببینیم، پرده خراب بود و باز و بسته نمیشد، به همین دلیل من به روش سنتی و با توسل به زور پرده را کشیدم و جمع کردم. همراه میم کنار پنجره ایستاده بودیم و بارش برف و منظره را تماشا میکردیم، با لبخند از میم پرسیدم مطمئنی ما برای درسخواندن به اینجا آمدیم؟ که او هم لبخند زد. بارش برف شدیدتر شد، من یک چشمم به کتاب بود و یک چشمم به برف. نزدیکهای ساعت هفت شب برای شام به اتاق برگشتیم. که در همان حین خبر آمد استانداری مدارس و دانشگاههای فردا را به خاطر برودت هوا تعطیل کرده، البته این بار واقعاً به خاطر برودت هوا بود ها. من غمیگن شدم، امتحانمان قرار بود بیستم برگزار شود و این دومین بار بود که به تعویق میافتاد. ترجیح میدادم این امتحان هر چه زودتر بگذرد. عدهای از بچهها از تعطیلی فردا خوشحال بودند. داشتم به بچهها میگفتم حالا که فردا تعطیل شده به پارک روبهروی خوابگاه برویم و آدمبرفی درست کنیم. شام خوردم، طرفهای ساعت نُه کانال آموزش دانشگاه اطلاعیه زد که امتحانات فردا حضوری برگزار میشوند و توی گوش استانداری و فرمانداری و نهادهای دیگر شهر زد، بچهها ناراحت شدند و من خوشحال. همراه میم به سالن مطالعه برگشتیم. دیگر خبری از بارش برف نبود، از منظره هم فقط سیاهی شب دیده میشد. ساعت یک شب به اتاق برگشتیم، بچهها خاموشی زده بودند. عصر که به اتاق برگشته بودم یک گلوله برف از محوطه آوردم و در فریزر گذاشتم که اگر روزی برفهای روی زمین آب شد، من در اتاق برای خودم برف داشته باشم. هشت صبح امتحان دارم و خوابم نمیآید.
- شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴