از بودن و نوشتن

تولدی دیگر

در تولد بیست‌سالگی‌ام نوشته بودم که: «من خودم را همیشه همان پسربچّه‌ی ده ساله می‌دانم که در گلستانی سرسبز و زیبا رها شده است. این طرف و آن طرف می‌دود، بالا و پایین می‌پرد، بازی می‌کند، و بعد خسته می‌شود، می‌آید و زیر سایه‌ی درختی می‌نشیند و به اطرافش زل می‌زند، طبیعت را می‌بیند، گل‌ها را، چشمه را، آسمان را، ابرها را». من هنوز همانم، همان پسربچه‌ی ده ساله‌ی کنجکاو و بازیگوش. در تولد بیست‌ویک‌ سالگی‌ام نوشته بودم که: «چیزی از این جهان نمی‌دانم، فقط می‌دانم که خیلی اشتیاق زندگی‌کردن دارم. زندگی یک بیت شعر نیست که من هر جوری دلم خواست وزنش دهم و ردیفش کنم و قافیه برایش بسازم. گاهی باید با زندگی ساخت، باید کنار آمد با اتفاقاتی که مطابق میل ما نیستند. و این همه‌ی آن چیزی‌ست که من فهمیده‌ام».من هنوز زندگی را همان شکلی می‌بینم و هنوز خیلی اشتیاق زندگی‌کردن دارم. حقیقت این است متن‌هایی که برای تولد سال‌های قبلم نوشته بودم را پخته‌تر از سن آن موقعم می‌بینم. من چیزهایی زیادی در زندگی نیاموخته‌ام، اما نسبت به زندگی جهان‌بینی‌ای دارم که برایم بسیار ارزشمند و درخشان است و خوشحالم که این جهان‌بینی در طول سال‌ها کامل‌تر شده. دوست دارم از جهان بیاموزم، هنوز چیزهای زیادی هست که نمی‌دانم، من فرزند آموختن و بنده‌ی دانشم. 

بیست‌وسه سالگی تمام شد و حالا وارد سن جدیدی می‌شوم. بخشی از خودم را در سن قبلی‌ام جا می‌گذارم و بخش‌های خوب خودم را به سن جدیدم می‌برم. در این یک سال چیزهای زیادی تجربه کرده‌ام، سال قبل این موقع آغاز ترم هفت کارشناسی بودم، اسفند کنکور ارشد دادم و کارشناسی را هفت‌ترمه تمام کردم و مهر امسال ترم یک ارشد من بود. قبل از کنکور اینجا پستی گذاشتم و نوشته‌بودم که دوست دارم در یکی از دانشگاه‌های خوب تهران قبول شوم، به هدفم رسیدم؟ آری، آنقدر که فکر می‌کردم خوشحال شدم؟ نه. دلم برای دانشگاه قبلی‌ام تنگ شده، برای دانشکده، برای هم‌کلاسی‌هایم، استادهایم، دلم برای هر چیزی که مرا به دانشگاه سابقم وصل می‌کند تنگ شده. در دانشگاه جدید با آدم‌های جدید آشنا شدم، هم‌کلاسی‌های جدید، استادهای جدید. از اینکه حالا در تهران زندگی‌ام می‌گذرد هم خوشحالم، همیشه تهران را دوست داشته‌ام حتی آن موقع که هنوز پا به این شهر نگذاشته‌ بودم. داشتم چه می‌گفتم؟ آها داشتم سال قبل را مرور می‌کردم. باری هر چه بود گذشت و حالا نسبت به زندگی حس خوبی دارم. نمی‌دانم از آینده چه می‌خواهم و باید چه هدف‌هایی داشته باشم، فقط می‌توانم توصیه‌هایی به خودم بکنم. با آدم‌ها مهربان باش، اگر می‌توانی به دیگری کمکی کنی دریغ نکن، خودت را دوست بدار، سعی کن تغییر کوچکی در جهان ایجاد کنی، لبخندهای بیشتری بزن، زندگی را آنقدرها هم جدی نگیر، کسی را نرنجان، منطقی باش و گاهی احساست را نادیده بگیر، گفته بودم زیادی احساسی هستی؟ لیوان آب را می‌خواهی از روی میز برداری، با احساست عمل می‌کنی. امیدوارم سال بعد که می‌آیم این نوشته را بخوانم لبخند بزنم، همان‌گونه که حالا با خواندن پست‌های تولد سال‌های قبل لبخند زدم.

 

* عنوان نام مجموعه شعری از فروغ فرخزاد است.

آن تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی.
Designed By Erfan Powered by Bayan