از بودن و نوشتن

با هم شعر بخوانیم؟

خب حالا که کل روز اینجام و کار خاصی هم انجام نمی‌دم لااقل این وسط یکم شعر بخونیم، فضا تلطیف شه. هر وبلاگی می‌رم اینقد فضا سیاسیه که اصن یه وضعی. تو کامنت‌های اینجا هر شعر تصادفی‌ای که به ذهنم بیاد رو می‌نویسم، شما هم اگه دوست داشتین بیاین و مشارکت کنین تا با هم شعر بخونیم. 

«بس در طلبت کوشش بی‌فایده کردیم

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده»

[سعدی]

تن من قایق لنگر زده در طوفان است

خودم اینجا و دلم پیش تو سرگردان است

«خدا روستا را

بشر شهر را

ولی شاعران آرمان‌شهر را آفریدند

که در خواب هم

خواب آن را ندیدند»

[قیصر امین‌پور] 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

خانه ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار

هی بخند

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد

باد بوی نامهای کسان من میدهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،

اما تو باور نکن.

«نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خود را از تماشای تو می‌گیرد»

[فاضل نظری]

«رقیبم شانه خواهد زد ولی آشفته خواهد ماند

که موهایت فقط عادت به انگشتان من دارند»

[محمد عزیزی]

«دیدمت با دیگری بودی خیالم تخت شد

لااقل از بین ما دو تا یکی خوشبخت شد»

[عباس تافته]

سجاده کنم پهن کنم پیرهنت را

تا شکر کنم واقعه‌ی آمدنت را

مانند نفس رفتی و ای کاش که می‌شد

بر روی نفس‌گاه ببندی دهنت را

غم ها همه رفتند و بجا مانده غم توست

من قدر شناسم غم سنت شکنت را

بگذار که یک عمر فقط قهوه ببویم

تا بلکه فراموش کنم عطر تنت را

«شادمان گفتی از آن شاعر تنها چه خبر

خبری نیست بپرس از غم دنیا چه خبر

زاهدی دست به گیسوی رهای تو رساند

عاشقی گفت که از عالم بالا چه خبر؟»

[سجاد سامانی]

«دوست داری بی‌محابا مهربان باشی

تازه می‌فهمی

مهربان‌بودن چه آسان است

با تمام چیزها از سنگ تا انسان»

[قیصر امین‌پور]

نترسم که با دیگری خو کنی

تو با من چه کردی که با او کنی؟

- صائب تبریزی

نمونه‌ی مشابه این شعر:
«ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران»
[حامد عسگری]

چه ایده ای!! به به به به!

حالا من همیشه ی خدا کلی شعر تو ذهنمه،باز تا موقعیتش شد اسم خودمم از ذهنم پرید-_-

اشکال نداره تا وقتی که یادم بیاد می‌شینم کامنتا رو میخونم🙃

من خودمم همین‌جوری‌ام، اون موقع که می‌خوام چیزی رو به یاد بیارم، هیچی یادم نمی‌آد ((:

«نرگس مردم‌فریبی داشت شبنم می‌فروخت

با همان چشمی که می‌زد زخم، مرهم می‌فروخت»

[فاضل نظری]

کلمات شاهکار حسین منزوی:

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود..

و ماه را ز بلندایش به زیر خاک کشیدن بود 

 

پلنگ من دل غمگینم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

 

گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت

شروع وسوسه ای در من،به نام دیدن و چیدن بود

 

من و تو آن دو خطیم،آری  موازیان به ناچاری

که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

 

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

 

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود..

 

بیت آخر جزو مورد علاقه‌ترین بیت‌های منه (:

وای آره! دقیقا این تیکه رو حمید هیراد خونده بود، من هروقت می‌شنیدم یاد شعر صائب تبریزی میفتادم:*)

نمیدونستم شاعرش کس دیگه‌ایه

خب آهنگ حمید هیراد تو ذهنم شروع به پخش‌شدن می‌کنه: «انفرادی شده سلول به سلول تنم، خود من در خود من در خود من زندانی‌ست...».

+ شاعر اون بیت رو تو پاسخ کامنت قبلی نوشتم حامد عسگری ولی خودم شک کردم یه لحظه. فک کنم اون بیت از «شهریار» باشه که حامد عسگری تو یکی از غزل‌هاش اونو «تضمین» کرده. 

«دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن

من گلی را دوست می‌دارم که در گلزار نیست»

[سعدی]

«ابر خواهم بود تا از شهر پنهانت کنم

دور باد از روی ماهت چشم‌های دیگران

دست‌هایت دست‌هایم را رها کردند و حال

برگ پاییزم که می‌افتم به پای دیگران»  

[سجاد سامانی]

«مادرم صبحی می‌گفت

موسم دلگیری‌ست

من به او گفتم

زندگانی سیبی‌ست

گاز باید زد با پوست»

[سهراب سپهری]

«من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از سایه‌ی برگی در آب

چه درونم تنهاست»

 

«ساده باشیم

چه در باجه‌ی یک بانک

چه در زیر درخت»

 

«باید امشب بروم

باید امشب چمدانم را

که به اندازه‌ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

رو به آن وسعت بی‌واژه

که همواره مرا می‌خواند»

[سهراب سپهری]

«هنوز در سفرم

خیال می‌کنم

در آب‌های جهان قایقی هست

و من مسافر قایق هزارها سال است

سرود زنده‌ی دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم

و پیش می‌رانم

سفر مرا به کجا خواهد برد؟»

[سهراب سپهری]

سعدی چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مشو

ای بی‌بصر!من می‌روم؟او می‌کشد قلاب را...

[تصنیف قلاب همایون شجریان-سعدی]

به‌به (: 

«سرسبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم تو چه کردی؟»

[فاضل نظری]

با بودنت ای عشق دلم تاب و توان داشت

این شاعر شوریده مگرحسرت نان داشت؟

 

خورشیدک من، عاشق لبخند تو بودم

حتی پدرم یک پسر شاد و جوان داشته

 

حسن خلجی

از حسن خلجی یه غزل یادمه که این شکلی شروع می‌شد:
«روزگاری روزگاری داشتی دیگر نداری
روزگاری یار جانی داشتی دیگر نداری» 

برای منم:))))

ولی شعر رو از حفظ نوشتم تو بیت دوم یه اشتباه داشتم😬😄

دل مغرورم هست نه دل غمگینم

ولی نمی‌دونم چرا توی ذهنم دل غمگینم جا افتاده

آره مغرورم درسته (: 
فک کنم ماجرای شعر این شکلیه که می‌گن پلنگ‌ها تو کوهستان دلشون نمی‌خواد کسی رو بالاتر از خودشون ببینن، واسه همین شب‌ها که ماه رو تو آسمون می‌بینن می‌پرن که اونو بگیرن و پایین بکشن و بعد می‌بینن دستشون نمی‌رسه و خودشون از بالای قله پایین می‌افتن و می‌میرن.

حافظه شعریم خوب نیست .

اینو بلد هستین ؟

"نگاه کن که غم درون سینه‌ام چگونه آب می‌شود "

متاسفانه دقیقش یادم نمیاد

آره این شعر از فروغ فرخزاده.
«نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره‌قطره آب می‌شود
چگونه سایه‌ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود»

آره جریانش رو می‌دونم:)

اوهوم (:

حسین خلجی رو از نزدیک میشناسم

واقعاً آدم محترمیه

منم پیجش رو خیلی وقته که دارم، شاعر خیلی خوبی هم هست.

شاگرد غلامرضا طریقی بود..

اخیراً خبری ازش ندارم

آها.

روزگاری یار جانی داشتی، دیگر نداری

روزگاری باغبانی پاشتی، دیگر نداری

 

چند تار مو همیشه روی چشمان تو می‌ریخت

در نگاهت آهوانی داشتی، دیگر نداری

 

گل مدت ها به تو زل میزدم، تو ماه بودی

چشم های مهربانی داشتی، دیگر نداری

 

دست های روشن تو وارث خورشید بودند

تو شکوه بی‌کرانگی داشتی، دیگر نداری

 

شعر می‌بارید از موسیقی سبز صدایت

وه، صدای جاودانی داشتی دیگر نداری

 

یک زمان قلب حریصی داشتم، دیگر ندارم

یک زمان یار جوانی داشتی، دیگر نداری

به‌به آره همین بود (:

+ مصرع اول بیت سوم ایراد وزنی داره، فک کنم یه جاشو اشتباه نوشتی.

آره به جای «گل» باید «گاه» می‌نوشتم

ماشالا تو این تلفن های همراه تایپ کردن برا خودش کار سختیه...

آها آره درسته.
منی که کلاً با گوشی می‌آم بیان و خیلی کم با لپ‌تاپ اومدم =)) 

تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سرِ صدق می کند ، شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی ، از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی ، می کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون ، از سر فقر و افتخار

گوشه تاج و سلطنت ، می شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می ، گرچه نه در خور همند

این همه نقش می زنم ، از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو ، آن نفسم رود ز سر

کاین سر پر هوس شود ، خاک در سرای تو

شاه نشین چشم من ، تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاهِ من ، بی تو مباد جای تو

خوش چمنی است عارضت ، خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد ، مرغ سخنرای تو

 

 

- حافظ 

به‌به، جای شعری از حضرت حافظ تو کامنتا خالی بود (:
پنجشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۴ , ۱۹:۱۶ هانیه اردیبهشتی

بالا اسم حمید هیراد اومد 😔😭 نمی‌دونیم الان درمانش به کجا رسیده چقد نگران حالش شدم  تو این روزهای بی‌خبری

من یادم رفته بود بیمار بودن، الآن گفتین یادم اومد :(

ز بی‌دردان علاج درد خود جستن بدان ماند

که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقرب‌ها / ادیب الممالک

به‌به (:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آن تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی.
Designed By Erfan Powered by Bayan