گیرم که زندگی با تو راه نیامده باشد، گیرم که کمی ملایمتهای زمانه آزارت داده و بخت با تو یار نبوده. گیرم گلایه داری و از زمین و زمان مینالی؛ آخرش که چه؟ این زندگی ماست، گاهی خوب و گاهی بد، همیشه که نباید بر وفق مرادمان باشد. زندگیکردن در ناز نعمت و لای پر قو که دیگر اسمش زندگی نیست، روزگار را بیهدف سپریکردن است. اینجا زمین جنگ است و تو برای خواستههایت باید تلاش کنی، میگویی تلاش کردی و به آنچه میخواستی نرسیدی، خب این دقیقاً خود زندگیست. همانگونه که رسیدن به چیزی بخشی از زندگیست، حسرت نرسیدن به آن معنای دیگری از زندگیست. در دوی صدمتر سرعت المپیک ده نفر میدوند و سرآخر یک نفر به مدال طلا میرسد و لقب سریعترین مرد جهان را از آن خود میکند، میپرسی این بدان معناست که نُه نفر دیگر بازندهاند و زندگی را باختهاند؟ من میگویم که زندگی برد و باخت ندارد عزیز من، دوندهای که بین ده نفر دهم شده، بیشتر قدر مدال طلا را میداند تا کسی که مدال طلا را با خود به خانه برده. گاهی حسرت دستیابی به چیزی از خود آن قشنگتر است. شور زندگی از «حسرت» و «نشد» و «نتوانستم» میآید نه از مدال طلای المپیک. کسانی که مدال طلای دورهی قبل را به خانه بردهاند، در دورهی بعد خیلیهایشان همان مرحلهی اول میبازند و حذف میشوند، چون آنها دیگر عطش رسیدن ندارند، شور زندگی ندارند. دنیا پر است از آدمهایی که برای چیزی میجنگند، برای چیزی که دیگران آن را دارند و متوجه ارزشش نیستند.
- دوشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴