از بودن و نوشتن

اینجا کسی از ناگفته‌هایش می‌نویسد.

در زندگی‌ام همیشه منزوی بوده‌ام و از آدم‌ها فراری.  هر نقطه از جهان که باشم ناخودآگاه چشمانم جای خلوتی می‌یابند و به آن سمت می‌روم. در دوران مدرسه دوستان زیادی نداشته‌ام، یعنی راستش را بخواهید هیچوقت در مدرسه اصلاً دوستی نداشته‌ام، شاید باورش برایتان سخت باشد اما این حقیقت است. در مدرسه بسیار کم‌حرف هم بودم و مگر معلم از من چیزی می‌پرسید که حرف می‌زدم وگرنه از پنجره و دیوار کلاس صدا می‌آمد و از من نه. در دانشگاه کمی از منزوی‌بودن درآمدم و سعی کردم با هم‌کلاسی‌هایم بیشتر ارتباط بگیرم. در دوران کارشناسی در زمان‌های مختلف دو-سه دوست خوب داشتم که حالا دیگر ارتباطی با هیچ‌کدام ندارم. ارتباطم با دنیای بیرون همیشه کم‌رنگ است. معمولاً از خانه بیرون نمی‌روم مگر اینکه کاری داشته باشم و اگر کسی از من بخواهد با هم جایی برویم، درخواست او را به بهانه‌های مختلف رد می‌کنم. من سال‌هاست که به تنهایی عادت دارم. حتی در این زمان قطعی اینترنت که می‌دیدم دیگران از اینکه نمی‌توانند با دوستانشان یا با کسانی که از آن‌ها دورند ارتباط بگیرند حرف می‌زدند، من حسادت می‌کردم. به اینکه کسی را ندارم، در هیچ نقطه‌ای از زمین، به جز خانواده‌ام که کنارم بودند. نمی‌دانم اما اینکه آدم دوستانی داشته باشد که گاه و بی‌گاه به یادشان بیفتد و مثلاً حالشان را بپرسد شاید چیز خوبی باشد اما من هیچوقت دوستش نداشته‌ام. آنقدر آدم‌ها را از خودم فراری داده‌ام و آنقدر برای دیگران با رفتارم دافعه داشته‌ام که نمی‌دانم چه بگویم. اگر به عقب برگردم دوباره همین راه را می‌آیم، من از خودم ناراضی نیستم. نه اینکه همیشه دوست داشته‌ام از دیگران فاصله بگیرم، نه... گاهی ناگزیر به این کار بودم. اصلاً نمی‌دانم چرا دارم این‌ها را اینجا می‌نویسم. هنوز از آدم‌ها فراری هستم، هنوز دلم گوشه‌ی عزلت و تنهایی خود را می‌خواهد. اما تنهایی همیشه هم خوب نیست، از یک جایی به بعد افسردگی می‌آورد، دلتنگی می‌آورد. من همیشه دلم تنگ است، برای چیزی یا کسی. همیشه گوشه‌ای از قلبم گرفته است، انگار که در دلم مدام کسی غروب خورشید را به تماشا نشسته. انگار که در دلم هر روز عاشقی از معشوقه‌ی ابدی‌اش جدا می‌افتد. من شب‌ها قبل خواب دلتنگ می‌شوم، صبح‌ها دلتنگ می‌شوم، وقتی راه می‌روم دلتنگ می‌شوم، آب می‌خورم دلتنگ می‌شوم، آهنگی گوش می‌دهم، کتابی می‌خوانم، فیلمی می‌بینم... دلتنگ می‌شوم. حتی گاهی با دلتنگی دیگران هم دلتنگ می‌شوم. کاش می‌شد قلبم را مچاله کنم و بندازمش گوشه‌ی اتاق یا مثلاً دفنش کنم در خاک باغچه.

خیلی از آدم‌ها این‌طور هستند؛ مواردی که مثال زدی عیناً برای منم بوده همیشه فقط با این تفاوت که خوش‌مشرب و شوخ و سرزندم همیشه تو جمع ولی هیچی رو با این کنج خزیدن‌های طولانی عوض نمی‌کنم و ارتباطم با معدود آدم‌هایی هست که اونم مداوم نیست...
در موردشم بارها نوشتم...
این شاید ربطی به افسردگی هم نداشته باشه و بعضی از آدم‌ها طبق زیست در یک چهارچوب خاص این‌طور میشن و یا اصلاً روحیاتشون این‌طوریه...
یه دوستی می‌گفت تو اضطراب اجتماعی نداری پس چرا انقدر مخفی از دید همه؟ گفتم: اضطراب اجتماعی ندارم انزجار اجتماعی دارم...

آره درست می‌گین، یه سریا روحیاتشون این شکلیه، اما من به شخصه یه وقتایی این حالتم رو دوست ندارم و تازه یه جاهایی آزارم هم می‌ده. اینکه نمی‌تونم تو فلان جمع باشم، اینکه نمی‌تونم به فلانی پیام بدم، اینکه نمی‌تونم... هم از اون سمت دوست داشتم تو کنج عزلت و تنهایی خودم باشم و هم از این سمت گاهی نه. 
این گونه رفتارها خواه و ناخواه گاهی به سمت افسردگی هم می‌ره به هر حال، چون ذاتاً انسان یه موجود اجتماعیه.

چیزی که از دل بره، دل هم تنگ و جمع می‌شه...انگار یکی تو مشتش داره فشارش می‌ده

آره درسته.

همیشه دوس داشتم بدونم توی ذهن اون شخص منزوی کلاس که با هیشکی رفاقت نمیکنه و در سکوت میشینه چی میگذره!!! 

تجربه ای که از مواجهه با آدمهایی که خیلی درونگرا هستن داشتم اینه که وقتی سوگوار میشن یا اتفاق غم انگیزی براشون میفته، خیلی طولانی تر از انسانی های دیگه در اون سوگ یا غم باقی میمونن.

نمیدونم تونستم منظورم رو درست برسونم یا نه. 

الآن متوجه شدین تو ذهنش چی می‌گذره یا بیشتر توضیح بدم؟ =))
آره همین‌طوره. من خودم این شکلی‌ام که اتفاقات تلخ رو خیلی طول می‌کشه تا فراموش کنم. 

بله؛ خب شاید هم بعضی وقت‌ها دلیلش راحت نبودن با خودته...
شاید اون موقعی که می‌گی باید پیام بدم یا برم تو جمعی اگه شرایطش فراهمه فقط انجامش بدی...

Just do it. به قول خارجیا...

دلیلش چیزای مختلفی می‌تونه باشه که حالا بستگی به شرایط داره. ولی من معمولاً بیش از حد به چیزای منفی فک می‌کنم، اگه تو اون جمع برم و کسی جواب سلامم رو نده چی؟ اگه به فلانی پیام بدم و از پیامم بد برداشت کنه چی، پیامم رو نخونه چی، تو ذوقم بزنه چی...؟ خلاصه که این چیزا باعث می‌شه انجامش ندم.

فک کنم باید این وبلاگ رو دنبال کنم تا بفهمم دقیقا در ذهنشون چی میگذره :))

 

خیلی هم عالی =))

یاد اون جمله‌ای افتادم که میگه من دوست دارم روزها توی اتاقم تنها باشم ولی وقتی میام بیرون همه باشن.

وای آره، دقیقاً همین (:

من دقیقا برعکسم . از تنهایی می‌ترسم . حیحی

تنهایی به این خوبی :دی.

چه جالب. من هم دقیق مثل شما هستم. به لحاظ دوستیابی و دوست نگه داشتن. گرگ تنها، یا بهتر بگویم شده ام ارتش یک نفره!!

زنده باد گرگ‌های تنها، اصن از قدیم گفتن یه عقاب همیشه تنهاس :دی.

البته من از نزدیک بیشتر شبیه یک کدو تنبل یک نفره هستم. !!

عجب =))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آن تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی.
Designed By Erfan Powered by Bayan