بیا از لحظه و جغرافیا رها شویم، بیا به دنیای دیگری سفر کنیم، بیا یادمان برود قبل از این کجا بودیم و چه میکردیم، بیا فراموشی بگیریم و خاطرات و ناخاطراتمان را از یاد ببریم، بیا از ظرف زمان بیرون بیاییم، چشمهایمان را بشوییم و در جهانی دیگر همه چیز را زیباتر ببینیم. میپرسی «مگر میشود فراموش کرد، مگر میشود از کنار خاطرات گاه تیره و گاه روشن به این راحتی گذشت، مگر میشود زندگی را از یاد برد؟». میگویم که «تو دل بستهای به این زندگی نکبت و لعنتی؟ کجایش قشنگ است، مگر نمیبینی تمام جهان را سیاهی فرا گرفته، مگر نمیبینی سالهاست که در این منظومه شب است و آخرین آدمهایی که طلوع خورشید را سالها پیش دیدهاند هم دیگر در میان ما نیستند و از دنیا رفتهاند». بیا رها شویم از لحظه، بیا به جهان دیگری برویم، قول میدهم برایت آرمانشهر زیبایی بسازم. میدانم که قبلترها قولهایی دادهام که به آنها عمل نکردم، قولهایی که زیر پا گذاشتم و گاهی به آنها پشت پا زدم، اما این بار قولم قول است. تو میگویی «جهان دیگری وجود ندارد و هر چه میبینی خیالات توست، چند وقت است قرصهایت را نخوردهای؟ دوباره آن حالات مبهم سرگردان سراغت آمده؟». من ماتومبهوت فقط نگاهت میکنم، فکر میکنم خیلی وقت است که نسبت به اتفاقات اطرافم دچار یک بیحسی مطلق شدهام، انگار که من به تنهایی در جهان دیگری زندگی میکنم، من سالهاست که از این سیاره رخت بستهام و به جهان دیگری رفتهام، تو جهان مرا خیالات بدان و مرا دیوانه خطاب کن، واقعاً فکر میکنی جهانی که از آن حرف میزنم هذیان و خیال و خرافات است؟ نه عزیز من، من در خودم و شعاع چند متریام آرمانشهر کوچکی ساختهام که آدمهای زیادی را هم به آن راه نمیدهم، سالهاست که در این جهان کوچک زندگی میکنم و به جای انتقادات بیفایده از جهان شما، آرمان شهر و جهان کوچک خودم را تغییر میدهم، بزرگش میکنم و میسازمش.
- پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴