از بودن و نوشتن

«آن تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی».

بیا از لحظه و جغرافیا رها شویم، بیا به دنیای دیگری سفر کنیم، بیا یادمان برود قبل از این کجا بودیم و چه می‌کردیم، بیا فراموشی بگیریم و خاطرات و ناخاطرات‌مان را از یاد ببریم، بیا از ظرف زمان بیرون بیاییم، چشم‌های‌مان را بشوییم و در جهانی دیگر همه چیز را زیباتر ببینیم. می‌پرسی «مگر می‌شود فراموش کرد، مگر می‌شود از کنار خاطرات گاه تیره و گاه روشن به این راحتی گذشت، مگر می‌شود زندگی را از یاد برد؟». می‌گویم که «تو دل بسته‌ای به این زندگی نکبت و لعنتی؟ کجایش قشنگ است، مگر نمی‌بینی تمام جهان را سیاهی فرا گرفته، مگر نمی‌بینی سال‌هاست که در این منظومه شب است و آخرین آدم‌هایی که طلوع خورشید را سال‌ها پیش دیده‌اند هم دیگر در میان ما نیستند و از دنیا رفته‌اند». بیا رها شویم از لحظه، بیا به جهان دیگری برویم، قول می‌دهم برایت آرمان‌شهر زیبایی بسازم. می‌دانم که قبل‌ترها قول‌هایی داده‌ام که به آن‌ها عمل نکردم، قول‌هایی که زیر پا گذاشتم و گاهی به آن‌ها پشت پا زدم، اما این بار قولم قول است. تو می‌گویی «جهان دیگری وجود ندارد و هر چه می‌بینی خیالات توست، چند وقت است قرص‌هایت را نخورده‌ای؟ دوباره آن حالات مبهم سرگردان سراغت آمده؟». من مات‌ومبهوت فقط نگاهت می‌کنم، فکر می‌کنم خیلی وقت است که نسبت به اتفاقات اطرافم دچار یک بی‌حسی مطلق شده‌ام، انگار که من به تنهایی در جهان دیگری زندگی می‌کنم، من سال‌هاست که از این سیاره رخت بسته‌ام و به جهان دیگری رفته‌ام، تو جهان مرا خیالات بدان و مرا دیوانه خطاب کن، واقعاً فکر می‌کنی جهانی که از آن حرف می‌زنم هذیان و خیال و خرافات است؟ نه عزیز من، من در خودم و شعاع چند متری‌ام آرمان‌شهر کوچکی ساخته‌ام که آدم‌های زیادی را هم به آن راه نمی‌دهم، سال‌هاست که در این جهان کوچک زندگی می‌کنم و به جای انتقادات بی‌فایده از جهان شما، آرمان شهر و جهان کوچک خودم را تغییر می‌دهم، بزرگش می‌کنم و می‌سازمش.

در باب خواستن و نرسیدن

گیرم که زندگی با تو راه نیامده باشد، گیرم که کمی ملایمت‌های زمانه آزارت داده و بخت با تو یار نبوده. گیرم گلایه داری و از زمین و زمان می‌نالی؛ آخرش که چه؟ این زندگی ماست، گاهی خوب و گاهی بد، همیشه که نباید بر وفق مرادمان باشد. زندگی‌کردن در ناز نعمت و لای پر قو که دیگر اسمش زندگی نیست، روزگار را بی‌هدف سپری‌کردن است. اینجا زمین جنگ است و تو برای خواسته‌هایت باید تلاش کنی، می‌گویی تلاش کردی و به آنچه می‌خواستی نرسیدی، خب این دقیقاً خود زندگی‌ست. همان‌گونه که رسیدن به چیزی بخشی از زندگی‌ست، حسرت نرسیدن به آن معنای دیگری از زندگی‌ست. در دوی صدمتر سرعت المپیک ده نفر می‌دوند و سرآخر یک نفر به مدال طلا می‌رسد و لقب سریع‌ترین مرد جهان را از آن خود می‌کند، می‌پرسی این بدان معناست که نُه نفر دیگر بازنده‌اند و زندگی را باخته‌اند؟ من می‌گویم که زندگی برد و باخت ندارد عزیز من، دونده‌ای که بین ده نفر دهم شده، بیشتر قدر مدال طلا را می‌داند تا کسی که مدال طلا را با خود به خانه برده. گاهی حسرت دست‌یابی به چیزی از خود آن قشنگ‌تر است. شور زندگی از «حسرت» و «نشد» و «نتوانستم» می‌آید نه از مدال طلای المپیک. کسانی که مدال طلای دوره‌ی قبل را به خانه برده‌اند، در دوره‌ی بعد خیلی‌های‌شان همان مرحله‌ی اول می‌بازند و حذف می‌شوند، چون آن‌ها دیگر عطش رسیدن ندارند، شور زندگی ندارند. دنیا پر است از آدم‌هایی که برای چیزی می‌جنگند، برای چیزی که دیگران آن را دارند و متوجه ارزشش نیستند.

ماجراهای یک روز ساده‌ی برفی

گاه‌به‌گاه حواسم پرت می‌شود و تا به خودم می‌آیم، می‌بینم دقایق زیادی‌ست که به منظره‌ی بیرون خیره شده‌ام. صبح به سالن مطالعه‌ی بلوک خودمان رفتم، اینقدر شلوغ بود و سروصدای بچه‌ها می‌آمد که نمی‌شد تمرکز کرد. معمولاً جمعه‌ها وضعیت سالن مطالعه همین است، جمعه‌ی قبل از اولین امتحان پایان‌ترم که دیگر وضع بدتر است. در سالن مطالعه روبه‌روی «میم» نشسته بودم، او معمولاً زودتر از من از خواب بیدار می‌شود، زودتر به سالن مطالعه می‌آید و برای من هم جا می‌گیرد. شلوغی سالن مطالعه آزارم می‌داد. ناگهان یادم آمد که بچه‌های کارشناسی را مجازی کرده‌اند و بلوک‌شان خالی‌ست، سالن مطالعه‌ی بلوکشان نیز نباید کسی باشد، مگر اینکه بچه‌های ارشد دیگر هم مثل من این فکر به ذهنشان آمده باشد و زودتر به آنجا رفته باشند. ماجرا را با میم در میان گذاشتم، گفت برویم نگاهی بیندازیم؟ گفتم برویم. سالن مطالعه‌ی بلوک کارشناسی یک خوبی دارد و یک بدی؛ خوبی‌اش این است که در بالاترین طبقه‌ی بلوک قرار دارد و پنجره‌هایش منظره‌ی زیبایی رو به بیرون دارند، بدی آن اینکه پله‌های زیادی باید بالا بروی تا به آنجا برسی. همراه میم به طبقه‌ی اول بلوک خودمان رفتیم، جلوی اتاق تأسیسات در زدم، گفت بفرمایید، در را باز کردم و پرسیدم که سالن مطالعه‌ی فلان باز است یا نه، که آقای تأسیسات مهربان گفت باز است و خوشحال‌مان کرد. به آنجا رفتیم، فقط چند نفر از بچه‌های ارشد آنجا بودند. تیزهوشی بچه‌ها از چیزی که فکر می‌کردم کمتر بود، البته که تا شب رفته‌رفته آنجا شلوغ‌تر شد و بچه‌ها تیزهوشی‌شان را به رخم کشیدند. من و میم وقتی به سالن مطالعه می‌رویم باید دو میز کنار هم پیدا کنیم و کسی نباید نزدیکمان باشد. در سالن مطالعه‌ی کارشناسی میزها را جابه‌جا کردیم و دو میز را به گوشه آوردیم. بعد چشمم از پنجره به بیرون افتاد، چه منظره‌ای! برف می‌بارید و گلوله‌های کوچک برف به ما لبخند می‌زدند. همین شد که میزها را به پنجره نزدیک کردیم و خودمان سمتی از میز نشستیم که رو به پنجره و منظره‌ی بیرون باشد. پرده‌ای جلوی پنجره بود، میم در تلاش بود که پرده را جمع کند که منظره را بهتر ببینیم، پرده خراب بود و باز و بسته نمی‌شد، به همین دلیل من به روش سنتی و با توسل به زور پرده را کشیدم و جمع کردم. همراه میم کنار پنجره ایستاده بودیم و بارش برف و منظره را تماشا می‌کردیم، با لبخند از میم پرسیدم مطمئنی ما برای درس‌خواندن به اینجا آمدیم؟ که او هم لبخند زد. بارش برف شدیدتر شد، من یک چشمم به کتاب بود و یک چشمم به برف. نزدیک‌های ساعت هفت شب برای شام به اتاق برگشتیم. که در همان حین خبر آمد استانداری مدارس و دانشگاه‌های فردا را به خاطر برودت هوا تعطیل کرده، البته این بار واقعاً به خاطر برودت هوا بود ها. من غمیگن شدم، امتحانمان قرار بود بیستم برگزار شود و این دومین بار بود که به تعویق می‌افتاد. ترجیح می‌دادم این امتحان هر چه زودتر بگذرد. عده‌ای از بچه‌ها از تعطیلی فردا خوشحال بودند. داشتم به بچه‌ها می‌گفتم حالا که فردا تعطیل شده به پارک روبه‌روی خوابگاه برویم و آدم‌برفی درست کنیم. شام خوردم، طرف‌های ساعت نُه کانال آموزش دانشگاه اطلاعیه زد که امتحانات فردا حضوری برگزار می‌شوند و توی گوش استانداری و فرمانداری و نهادهای دیگر شهر زد، بچه‌ها ناراحت شدند و من خوشحال. همراه میم به سالن مطالعه برگشتیم. دیگر خبری از بارش برف نبود، از منظره هم فقط سیاهی شب دیده می‌شد. ساعت یک شب به اتاق برگشتیم، بچه‌ها خاموشی زده بودند. عصر که به اتاق برگشته بودم یک گلوله برف از محوطه آوردم و در فریزر گذاشتم که اگر روزی برف‌های روی زمین آب شد، من در اتاق برای خودم برف داشته باشم. هشت صبح امتحان دارم و خوابم نمی‌آید. 

اینجا کسی از ناگفته‌هایش می‌نویسد.

در زندگی‌ام همیشه منزوی بوده‌ام و از آدم‌ها فراری.  هر نقطه از جهان که باشم ناخودآگاه چشمانم جای خلوتی می‌یابند و به آن سمت می‌روم. در دوران مدرسه دوستان زیادی نداشته‌ام، یعنی راستش را بخواهید هیچوقت در مدرسه اصلاً دوستی نداشته‌ام، شاید باورش برایتان سخت باشد اما این حقیقت است. در مدرسه بسیار کم‌حرف هم بودم و مگر معلم از من چیزی می‌پرسید که حرف می‌زدم وگرنه از پنجره و دیوار کلاس صدا می‌آمد و از من نه. در دانشگاه کمی از منزوی‌بودن درآمدم و سعی کردم با هم‌کلاسی‌هایم بیشتر ارتباط بگیرم. در دوران کارشناسی در زمان‌های مختلف دو-سه دوست خوب داشتم که حالا دیگر ارتباطی با هیچ‌کدام ندارم. ارتباطم با دنیای بیرون همیشه کم‌رنگ است. معمولاً از خانه بیرون نمی‌روم مگر اینکه کاری داشته باشم و اگر کسی از من بخواهد با هم جایی برویم، درخواست او را به بهانه‌های مختلف رد می‌کنم. من سال‌هاست که به تنهایی عادت دارم. حتی در این زمان قطعی اینترنت که می‌دیدم دیگران از اینکه نمی‌توانند با دوستانشان یا با کسانی که از آن‌ها دورند ارتباط بگیرند حرف می‌زدند، من حسادت می‌کردم. به اینکه کسی را ندارم، در هیچ نقطه‌ای از زمین، به جز خانواده‌ام که کنارم بودند. نمی‌دانم اما اینکه آدم دوستانی داشته باشد که گاه و بی‌گاه به یادشان بیفتد و مثلاً حالشان را بپرسد شاید چیز خوبی باشد اما من هیچوقت دوستش نداشته‌ام. آنقدر آدم‌ها را از خودم فراری داده‌ام و آنقدر برای دیگران با رفتارم دافعه داشته‌ام که نمی‌دانم چه بگویم. اگر به عقب برگردم دوباره همین راه را می‌آیم، من از خودم ناراضی نیستم. نه اینکه همیشه دوست داشته‌ام از دیگران فاصله بگیرم، نه... گاهی ناگزیر به این کار بودم. اصلاً نمی‌دانم چرا دارم این‌ها را اینجا می‌نویسم. هنوز از آدم‌ها فراری هستم، هنوز دلم گوشه‌ی عزلت و تنهایی خود را می‌خواهد. اما تنهایی همیشه هم خوب نیست، از یک جایی به بعد افسردگی می‌آورد، دلتنگی می‌آورد. من همیشه دلم تنگ است، برای چیزی یا کسی. همیشه گوشه‌ای از قلبم گرفته است، انگار که در دلم مدام کسی غروب خورشید را به تماشا نشسته. انگار که در دلم هر روز عاشقی از معشوقه‌ی ابدی‌اش جدا می‌افتد. من شب‌ها قبل خواب دلتنگ می‌شوم، صبح‌ها دلتنگ می‌شوم، وقتی راه می‌روم دلتنگ می‌شوم، آب می‌خورم دلتنگ می‌شوم، آهنگی گوش می‌دهم، کتابی می‌خوانم، فیلمی می‌بینم... دلتنگ می‌شوم. حتی گاهی با دلتنگی دیگران هم دلتنگ می‌شوم. کاش می‌شد قلبم را مچاله کنم و بندازمش گوشه‌ی اتاق یا مثلاً دفنش کنم در خاک باغچه.

آن تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی.
Designed By Erfan Powered by Bayan